تبليغاتX
فانوس خاموش!
خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، وچه زیبا ست بوته ی زیست، و چه تنها من..!!!

...! 

خاطرات گذشته را که ورق زدیم...دیگر به باور رساند... که سیاه مشقی بیش نبود...و می مانیم با آن عهد، که خود خواستیم...

شیطنتی کودکانه...قلمی در ذهن نهاد...خط خطی کردن دنیا شد شروعی دیگر برایمان... خط به خط خطوط آغازمان  را به سیاهی شب...سپردیم...!

 نگاهمان را بر روی سنگ فرشهای حیاط... دنبال می نمودیم..." آخر مگر می شود...؟! مگر می شود در میان آن همه سیاهی..آن همه بزرگی...حتی ردی از آنها به جای ماند...!" اما سکوت تفکراتمان اینگونه در هم می شکست..." مسیر دست نوشته های او در دل همین سیاهی نقش بسته شده است"...

از خودت بگذر... خط خطی کردن دنیا را به آن همه سیاهی بسپار... و تنها با او قسمت کن... تنها اوست باور دارد...که ما باور داریم...شکستن سکوت را...!

باید این مسیر را...بی هیچ خواسته ای...وبا غربت گامهایت...در امتداد خطوط طی کنی...شرط زنجیروار کردن این واژه ها را... بگذار تا بدانند که تنها اوست... و می باشد...

رازو رمز این دنیا را هنوز مانده تا بی هیچ بهانه ای به دوش کشیم...

1-8...: مسافرت تابستونمونم بالاخره به اتمام رسید... البته 2هفته پیش...!

2-8...: عده ای از دوستان را ملاقات کردیم...با آرزوی موفقیت های بیشتر برایشان...

...به انتهای خطوط رسیدیم اما هنوز چیزی هست که لابه لای تفکراتمان سکوت دنیایمان را به هم می ریزد...

یا علی...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:1  توسط ....! | 

 ...!

دیر گاهی است میان تلاطم ذهن، سردی سکوت، ندانستن هایم را، در کنارسایه ی تاریکی ها دفن می کند...

قصه ی آمدن و رفتن...برای آمدن بهانه ات بودم... اما...برای رفتن... خود بهانه شدم... با همه ی سکوتش پذیرفتم آن همه سردی را... کم آوردم... در برابر آن همه بزرگی... شاید به همین خاطر بود... که ماندن را از میان واژه ها کنار زدم... کاش باور داشتیم... بزرگی را...!

آنچه ذهنم ورق می زند... برگ برگ سفیدی ست... چون امواج... یکی پس از دیگری... بلندو کوتاه... عبور ثانیه ها... از کنار دقایق... تنها دورانی می زنند... تا لحظه های نبودنشان را... در هجوم امواج... به نمایش گذارند... تنها بهانه آمدنشان همین بود... نمی توانستند دل را از سردی امواج جدا کنند... اما با همه ی نبودنهایشان... در لحظه های بودن بهترین بودند... تنهایی برایشان مفهومی ندارد دیگر...  می دانند که بهترین را به دست آورده اند... و جاودانگی تنها یادگار آن چند برگ سفید است... شاید این باشد دلیل همه ی مهربانی ها...

خاطر ه های خوب و بد... با خدای خود عهد بستیم... عبور کنیم از کنارشان... نه دیگر با بدی هایش روزها را تک تک سپری می کنیم... و نه به یاد خوبی هایش...اینگونه آغاز کردیم...نگاهی دیگر را... به سوی یکتا بودنش...  

۱-۷...: تنها یادگار ۸۷..:" یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد"...

۲-۷...: مهربان بمان... قصه ی زندگیت را، از این به بعد اینگونه آغاز کن...

۳-۷...: اندکی دیر...!!!!"خوب ببخشید، تقصیر من که نبود که، همش زیر سر اونه" ...یکی درگیر کنکور، یکی هم درگیر امتحان نهایی...روزگار است دیگر...

۴-۷...: امیدوارم خط به خط دنیای ۸۸ سر شار از شادی باشد برایتان...

یاعلی...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:41  توسط ....! | 
....!

گفتم: خسته ام..

گفت: لا تقنِطوا مِن رحمةِ الله..

::. از رحمت خدا نا امید نشوید.

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای؟!

گفت: فاذکرونی اذکرکُم...

::. مرا یاد کنید تا یاد شما باشم.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفت: و ما یُدریکَ لَعَلَِ الساعَة تَکونُِ قریباٌ...

::. تو چه می دانی! شاید موعدش نزدیک باشد.

گفتم: تو خدایی و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی...

گفت: عَسی اَن تُحِبوا شیئاٌ و هو شَرٌ لَکُم...

::.شاید چیزی که تو دوست می داری، به صلاحت نباشد.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می کنم...

گفت: فإنی قریبٌ..

::.من که نزدیکم.

گفتم: با این همه گناه...!آخر چه کاری می توانم بکنم..؟

گفت: اَلَم یَعلموا اَنَّ الله هو یقبَلُ التوبة عَن عبادِه...

::.مگر نمی دانید خداست که توبه را از بنده هایش قبول می کند؟

گفتم: با این همه گناه... برای کدام گناهم توبه کنم؟

گفت: إنَّ اللهَ یَغفِرُ الذنوب جمیعاً...

::.خدا همه ی گناهان را می بخشد.

گفتم: یعنی اگر باز هم...بیایم؟ باز هم مرا می بخشی؟

گفت: وَ مَن یغفر الذنوب الاَّ الله...

::. به جز خدا کیست که گناهان را ببخشد؟

نا خواسته گفتم: الهی وَ رَبی مَن لی غَیرُک...

گفت: اَلَیسَ اللهُ بِکافٍ عبدِه...

::. خدا برای بنده اش کافی نیست؟

گفتم: هیچکس نمی داند در دلم چه می گذرد...

گفت: إنَّ اللهَ یَحولُ بینَ المرءِ وَ قلبهِ...

::. خدا حائل است میان انسان و قلبش...!

۱-۶...:گویی حرفهایش... خواستار پیوند دیدگانم به آسمان بود...

۲-۶...:شاید موعدش نزدیک باشد....!!

یا علی...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:8  توسط ....! | 

....!

گام هایم را که بر می دارم... لحظه ای به او نزدیکتر می شوم... چشم که می اندازم... حسی از شادی وجودم را فرا می گیرد... نمیدانم هنوز... که آیا می توانم یا نه...!اما این را می دانم که  خواستن توانستن است... یادم می آید که بزرگی این را در گوشم زمزمه می کرد...

 او می گفت: " هیچ اجباری نیست"... اما من  بدون هیچ توجهی... بازهم جمله ی اورا عکس می گفتم...اینکه توانستن خواستن است... اکنون  در یافتم که او چه می گفت...!

و دیگر همانند سهراب موهبت های مجهول شب را در خواب نمی بینم...!

گاهی که به آنجا می نگرم... غرق توهم می شوم که نکند اینها که می بینم...همه سرابی بیش نباشد... بی اراده اشکهایم جاری میشود... وقتی به شمارش گام هایم می نگرم... خود می بینم که گامی برنداشته ام... باز هم تو ای هراس قدیم...!

اما شنیده ام که گویند:"دریا رفته داند مصیبتهای طوفان را"... رد پایی دیگر... آن شور و آن تلاطم ذهن... وباز هم می گویم... آرام آرام  زیر لب تکرارکنان :

" خواستن توانستن است ...توانستن...توانستن..."...

با زمزمه های کودکانه می گذرم..."باز باران با ترانه، با گوهر های فراوان..."

 دور می شوم...می روم.. می دانم که ماندنم هم کسی را دیگر شاد نمی کند... در دنیایه تاریکی غرق می شوم... لحظه لحظه وجودم را در آن گم می کنم... می روم تا آن را به پایان برسانم...!

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس، گامی به تو نزدیکتر می شوم...! زندگی من همین است...!

 

 


 

1-5-...: خو دوستان این پست و زود زدیم چون که چند روز دیگه بازیه...

2-5-...: یه لطف کنین به این سوالم جواب بدین...

کدام یک از دو تیم در دربی کوبیده میشن تو دیوار..!؟

( : شاید باورتون نشه ولی تلاش بسیار کردم که عادلانه شه :)

الف: استقلال.

ب: بدون تردید استقلال.

ج: گزینه الف.

د: همه موارد.

3-5...: چه می توان گفت..!؟

باز هم میرسم سر خط..!انگار هنوز همان جایی که بودم...! هستم...!

یا علی..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:22  توسط ....! | 
 

آسمون ابری شده.. خوب آسمون ابری رو دوست دارم... ولی میگن آسمون وقتی این شکلی میشه ناراحته.. میگن چون غمگینی دوسش داری..! اما من غمگین نیستم.. یعنی نمی دونم..مثه اینکه قراره نباشم... ولی دوستان میگن هستی... اونم از نوع خیلییییییییییی... میگن نبودی این شکلی... ولی من همینطوری بودم.. شایدم هستم...

شایدم آسمون از بس خندیده.. اشکش در اومده.. یعنی می خواد در بیاد... هنوز... کی میدونه..!؟

پاییزم کوله بارشو جمع کردو رفت.. مثه...! یعنی خیلی وقته رفته... خوب ما تازه فهمیدیم.. آخر هنوز رفتن پاییز در باورمان نیست..ناگهان چقدر زود دیر می شود!!؟؟...صدای خش خش برگا که زیر کفشام شاید وداع آخر را میگفتن.. هنوز تو گوشمه...!اما از عذاب وجدان نیست...آخه میدونم.. یعنی خودشون می گفتن... ما هم فرصت طلب...راه مدرسه تا خونه رو گاهی اوقات پیاده می اومدیم.. تا بشنوم... بیشتر این آخریا...گاهی اوقاتم واسه شیطنت.. واسه خط خطی کردن اعصاب مردم.. اونا هم با یه نگاه...!زیر لبشونم یه چی می گفتن...ما هم تا ته موضوعو می خوندیم...یه ریزه که جلوتر می رفتم... بازم... اما وقتی دوباره نگاه می کردن با یه لبخند مرموزانه رد می شدن.. می گفتم: که مردم آزار نیستم.. برگا خودشون میان زیر کفشام... بعضی وقتا هم تلافی می کردن.. بارون که نمی اومد... از کوچه ای که خیلی دوسش دارم می اومدم خونه...  شایدم چون پر از برگای پاییزی بود... نمی دونم.. شاید هم به خاطر زمین فوتبال کنارش...! بماند...

 با یه ماشین، باسر عت در حد انفجار رد می شدن.. اون لحظه فقط چشمامو می بستم.. وقتی چشمامو باز می کردم.. با زحمت فراوان خودمو از میون برگا  رها میکردم..

 گویی مرا به عنوان اسیر می گرفتند...تا با خود ببرند.. ببرند مرا به کدامین دنیا...!؟ شاید هم دنیایی که اصلا دنیا.. نمی توانست باشد...!

تا بر می گشتم.. بگم یه چی.. نبود هیشکی..« مردی وایسا...! ترسو...» می گفتم واسا ماشین و بردارم.. می بینی.. اما مامان ماشین دستم نمی ده .. میگه اگه خدایه نکرده.. همیشه آخر جملشو نمیگه.. میدونم می خوام تند برم، ولی میگم نمیرم...! باور نمی کنه شایدم می دونه دارم الکی میگم.. آخه مگه چی میشه...؟؟ روزا ادامه پیدا میکنه... بچه بدی نیستم.. رو حرفم هستم... واسه رسیدن به حرفم گاهی اوقات آدم فروشیم میکنم...!

 اما نا گفته نماند...در حد مردانگی...نه تا اون حد...!

 بازم که ماشین و  به دستم  نمی دن.. میشینم بغل دست آبجی بزرگه... هی تصور میکنم خودمم.. میبینی تو رو خدا باید با تصور زندگی کنم... دیگه چی بشه...؟ با یه عالمه التماس و سکوت... میدن دستم اونم فقط باید...   با سرعت 20.45 برم.. نه بیشتر نه کمتر.. هر دو جورشم از ماشین باید پیاده شم...بازم با تصور...!

 


اما فقط با این حرفا یه دلخوشی کوچیک میدیم.. یا شایدم... امید...! که زمستونم مثه پاییز دوست داشته باشیم... به قول یکی از دوستان...درسته فصلا میرن.. اما بازم میان .. شاید ما دیگر نباشیم...! اگر نبودم.. پاییزی دیگر...!؟وداع تلخی بود.. چرا؟؟ نمی دانم.......!دلمان تنگ می شود..اما...! باز هم دل ما..!

  ۱-4-..: این ماه و باید بگم ماه تولد کل فامیله..(بهمن)..!

 2-4-...: نه همه!..

۳-4-...:تولدشون مبارک.. آرزویی نیست جز موفقیت و کامیابی برایشان....!                                                                                                                           

باز هم میرسم سر خط...! انگارهنوز همان جایی که بودم... هستم...!

یا علی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:13  توسط ....! |